نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
117
كاشف الأسرار ( فارسى )
صنيعه پرورش گوناگون مىدهند ، و بدست چندى از استادان گذر مىكند ، تا آينه مىشود . نفس انسانى بر مثال معدنى است كه از وى آهن گيرند و آينه سازند ، و ذهب و فضّه بيرون آرند ، كه « الناس معادن كمعادن الذهب و الفضّة » ؛ امّا چنان كه هر آهنى را جوهرى ديگرست ، چون تربيت مىيابد و بمقام آينگى مىرسد ، مناسب آن صفت كه در جوهر اوست جمال را باز مىنمايد ، نفس انسان نيز مناسب جوهرى كه در جبلّت او مركون است ، صفات ذات بارى ، سبحانه و تعالى ، در وى پرتو مىزند . بيت : نظّارهكنانِ روى خوبت * چون درنگرند از كرانها در آينه نقش خويش بينند * زينست تفاوت نشانها « 7 » اينجا بنده را معرفت بارى ، عزّ اسمه ، حاصل آيد ، و بشناسد كه وى را از به هرچه آفريدند ، و در خلقت نقوش و نفوس آدم و آدمىزاد مطلوب و مقصود چه بوده است و وى را از كنم عدم بصحراى وجود آوردن سبب چيست ، و يا جماعتى مقرّبان حظيرهء قدس را ، كه زبان طعن بانكار « أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ » برگشودند و سر بجيب مفاخرت برآوردند ، ادب ايشان بگو شمال « إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ » « 12 » چرا بود ، يا خود در پيش آدم صفيّشان مستغفر به استغفار خطاب « اسْجُدُوا لِآدَمَ » « 14 » چرا كردند . ( 9 ) چون معرفت اين معانى در وجود انسانى جمع شود ، مردوار پاى در باديهء طلب نهد ، و مرغ همّت را در هواى « المرء يطير بهمّته كالطير بجناحيه » پرواز دهد ، و اسب هدايت را در ميدان هويّت او ، جلّ جلاله ، اندازد و مىدواند ، چنان كه سر بجنّات عدن و نعيم هشت بهشت فرونيارد و بكلّى روى از غير حقّ بگرداند ، و عاشقوار اين غزل مىسرايد بيت : صنما ما ز ره دور و دراز آمدهايم * بسر كوى تو با درد و نياز آمدهايم « 21 »
--> ( 7 ) ( 7 ، 8 ) - بحر هزج - - ( 12 ) ( 12 ، 13 ) - سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 28 / 30 - - ( 14 ) - سورهء 2 ( البقره ) آيهء 34 - - ( 21 ) - بحر رسل